دخترانی را دیده ام
که مادر مرده شان را
عروسک به پشت می بندند
تازه عروسان
شاعران
دختراکان بالغی را
که جای خالی همسر سرباز را
روی کاناپه
دوربین
و شعرهایشان را عکس می گیرند
ودلتنگی را قاب
دل من هم تنگ می شود
درون من
کودکی است
تازه راه افتادن
در جاده های احساس را
تجربه می کند
این روزها
تا کی ادامه دارد
این برفها و بوران
این بیقرار ی
این حس بی نهایت
تا کی ادامه دارد
بوی احساس که می آید
راه به جاده ای ختم می شود
که من هم نمی دانم
انتهای آن بن بست نیست
و قصیده ای در دل
که نه سزاوار مختصر نوشتنی
راه رفتنم را آهسته
آهسته
پر پرواز می کنم
تا رویا
در ازدحام سکوت دیدار
هبوط مرا بارها
هنگام دیدار دیده ای
من
سکوت مست چشمهای تو را
شاعر شده ام
در ادامه یک غزل هم نوشته ام
پژمرده ام و حال مرا می دانی
تا کی تو به چوب خود مرا می رانی
من قصه ان مرغک پر کنده شدم
هم وقت عزا هم به شب مهمانی
امشب که هجوم اشک من می گیرد
اصلا تو نگو که مردی و ! گریانی
من لاف محبت نزنم درگیرم
این عمر فقط می گذرد میدانی
از این همه درد من دلم می گیرد
یک بار بدیدنم بیا پنهانی
از باعث هر چه بیش و کم هم بگذر
یک جرعه بده تنگ شراب ارزانی
سه تا رباعی اول از سرکار خانم سمیه نادر ی ازشاعران خوب
انجمن نوعی خبوشانی میباشد و رباعی آخر کار خودمه امیدوارم
خوشتون بیاد
(۱)
یک لحظه نشد نقش تو در من ترسیم
یک بار عبادتت نکردم از بیم
با این همه سنت شکنی مطمئنم
من بت شکنم نه حضرت ابراهیم
(۲)
هنگام هبوط از خودش دورم کرد
یعنی به گناه و توبه مامورم کرد
تقصیر خودش بود که اینگونه مرا
با جبر به اختیار مجبورم کرد
(۳)
می خواهم اگر شد به خودم سر بزنم
یک طرح نویی به نقش باور بزنم
تصمیم گرفته ام که هر طور شده
از دست خودم به سیم اخر بزنم
(۴)
این عمر فقط در گذر است میدانی
امشب تو بدیدنم بیا پنهانی
ان وقت بیا و از من و ما بگذر
یک جرعه بده تنگ شراب ارزانی
در دفتر خود هیچ چرا بنویسم
این دفتر زندگی پر از مشق سیاه
حالا تو بگو که از کجا بنویسم
می خواهم اگر شد از شما بنویسم
از شعر و غزل و از هجا بنویسم
این قافیه ها یاد تو ا ند پس حالا
از قافیه های نابجا بنویسم
می خواهم اگرشد از شما دل بکنم
شاید بشود که از خدا بنویسم
بوی کفشهای کتانی ام
بی رمق پاها یم
داد می زنند روزمرگی ها را
پا به پا می شوم پنهانی
می پوشم با لذتی مضاعف
کفشهای مادرم را ...
زیر پای من است بهشت ؟!
باید پرواز کنم ؟!
نه
راه می روم
کوچه همان
ادمها ، خیابان هم همان
اصلا چرا نمره پاهای من ۴۲ است
خوش بحال مادر !!
شاید
اگر کمی کوچکتر بودند پاهای من
حالا توی بهشت قدم می زدم
پاهایم گریه می کنند
خانه نشین بود امروز مادرم
و من از بهشتی که قدم نزدم
به خانه بر می گردم
دلم گرفت
از هر چه بود و نبود ، نیست هست
دلم گرفت
ازاین تکرار مداوم ارتفاع ، اوج ، پست
از این کلاف سردر گم بخت
دلم گرفت
حالا دلم گرفته از درد بی قراری
هی دست می کشیدم بر صورتی که دور است
در قاب رفته ای و تصویر یادگاری
سلام به همه دوستای خوبم دلم واسه همتون یه ذره شده بود
این روزا حسام قاطی شده
نمیدونم ......
ولی انگار کم کم دارم خودم به خودم شک میکنم
ولش کن
چند روز پیش پنجمین سال درگذشت پدرم بود
که به لطف افکار در همم اونم یادم رفته بود
دیشب یادم اومد و نم اشکی و این دو بیت شعر
بچه هم بچه های قدیم
ولی خوب هنوز هم دوسش دارم
ایام به کامتان
و آن تیشه هزار سال است که در شکاف کوه افتاده است
مردم می آیند و می روند اما کسی سراغ آن تیشه را نمی گیرد
دیگر کسی نقشی بر این سینه ی سخت و ستبر نمی کند
دنیا بیستون است و روی هر ستون
عفریت فرهاد کش نشسته است
هر روز پایین می آید و در گوشت نجوا می کند
که شیرین دوستت ندارد و جهان تلخ می شود
تو اما باور نکن
عفریت فرهاد کش دروغ می گوید
زیرا که تا عشق هست ،شیرین هست
عشق اما گاهی سخت می شود
آن قدر سخت که تنها تیشه از پس آن بر می اید
روی این بیستون ناساز و ناهموار گاهی تنها با تیشه می توان
ردی از عشق گذاشت
وگرنه هیچ کس باور نمی کند که این بیستون فرهادی داشت
ما فرها دیم و دیگران به ما می خندند
ما فرهادیم و میخواهیم بر صخره های این دنیا
جویی از شیر و جویی از عسل بکشیم
از ملکوت تا مغاک
عشق،شیر و عشق ،عشق، قند وعشق،عسل ، شیر و شکر
و قند و عسل عشق ،نه در دست شیرین
که در دستان خسرو است
خسرو ما اما خداوند است
ما به عشق این خسرو است که در بیستون مانده ایم
ما به عشق این خسرو است که :
تیشه به ریشه هر چه سنگ و صخره می زنیم
ما به عشق این خسرو.......وگرنه شیرین بهانه است
ما می رقصیم و بیستون می رقصد
ما میخندیم و بیستون می خندد
بگذار دیگران هم به ما بخندند
آنها که نمی دانند خسرو ما چقدر شیرین است
(خانم دکتر عرفان نظر آهاری )
که زاده شده ام شاید، با گذشته ای از
از هجوم حجاز
تا نئو فئودالیسم پارس را
رنگی مقدس دهد
و پنج یک و ده یک را
وقف اهورا نکنند
انان که به شراره ای در دل مغاک
اتش افروز حرمسراهایی شیرین بودند
تو را می جویم
که سنت اثنی عشریم را
دلخوش به اهل سنت نکنم
و شاید نخوانم
نه شاید نترسم
از اینکه تو را از دل پرسه های مانی
یا سرودهای مینوی
برایم مثال اورند
پیامهای دوستای خوبمو جواب میدادم
شبکه دو اهنگ بوی عیدی فرهاد رو داره پخش میکنه
بوی باغچه
بوی حوض
عطر خوب نذری
شب جمعه
پی فانوس گم شدن
............
با با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
........
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
خیلی خوشم اومد
شادم نکرد ولی یه لحطه برد منو تو کودکی هام
برای اولین بار
از اینکه تو این ساعت تلوزیون کنارم روشن بود
و صداش زیاد بود
لذت بردم
داشتم یه بیت از خودم مینوشتم
پیش اومد و نوشتم
این هم کار خودم
با زل زدنم ثانیه ها می میرد
امشب که دلم برای تو می گیرد
آهسته
روی دیوارهای کاه گلی
می بویم
دوست دارم
ترا که ترنمی
چشم می بندم
عریانی درختهای پاییز را
سبز برگهایی را که
دل به التهاب تابستان
و در فراق از عشق ،این محبت سترون
رنگهای جادویی خوردند
زرد
سرخ
نارنجی
درختها کو ؟
بریدند
شاخه ای نیست ؟!
چیدند
هنوز هم دلتنگ درختهای کودکی ها
شاید
بلندای قدمان را
خطی به یادگار بکشیم
آمدنت را به انتظار می نشینم
دوستای خوبم این روزا انگار بلاگ فا ایراد داره یا وب من
نمیدونم خلاصه این که دلم واسه همتون تنگ شده اگه جواب نمیدم مقدور نیست
هر وقت موفق بشم جواب محبت همه عزیزانمو میدم
دوستون دارم
واسم نظر بذارین
دلم واسه همتون به اندازه دلتنگی های این روزام که به وسعت دنیا ست
تنگ شده
منتظر حضورتونم
دارد هجوم بغض و اشک هماهنگ می شود
چند شب پیش یه مجله به نام خط سوم به من داد
کار شاعرای افغان توشه
از یه شعرش خوشم اومد مینویسم
تا یادم نرفته بگم انجمنشون به اسم در دری جمعه ها تو مشهد
پیچ تل گرد برگزار میشه
های مردم چقدر قسمت شاعر شوم است
خانه در بلخ ، ولی مقبره ام در روم است
های مردم ! چقدر شربت دوری تلخ است
و سلامی که به لبهای شما مسموم است
کو؟ کجا هست ؟ که من تشنه یک همگامم
کوچه هایی که در ان سنت سگ مرسوم است
تا کجا پرسه زنم این همه دلتنگی را
تا کجا...؟آخر این فاجعه نامعلوم است
زندگی روز بدی را به سرم آورده
زندگی در صدد کشتن یک مظلوم است
خوش بحال تو پرنده ! پر و بالی بگشا
پیش بال و پر تو فاصله بی مفهوم است
عبور ثانیه ها را
هذیان که نیست ؟!
و شیون می کنم
بی صدا
مرگ سرد را
محکمه ای ساخته ام
بدون هیئت منصفه
و در گذر از نیازها
به پابوس طنابی می روم که :
صدای آمدنش
پیش ترها
پشتم را می لرزاند
روزهای زیادی شده است دربدری هایم
خستگی مفرطم را
کتاب در دست می گیرم
وساعتها را
خیره به نمایش رنگ
با جعبه جادو عوض می کنم
و نخ سیگارهایی که دود می شوند
چند فصل
چند روز
نمی دانم ؟!
می خواهم فصلی تازه را جستجو کنم
شاید سفر بروم
دوستم داری
لحظه ای خیره به دو دست
تا
بی نهایت دوست داشتن را بشمارد
کودکم پا بر زمین می کوبد
دوستم نداری
خیره به کف دو دست
دنبال مو می گردم
دلم گرفته و هر چی سعی میکنم
از این حال بیرون بیام نمیشه
نشه که نه نمیخوام چون نمی تونم که کلمه
بی معنی است
حسام ، تعارضام منو حسابی درگیر خودش کرده
صبح ها دیر بیدار میشم و بیرمق
دیگه حتی خیلی از چیزهایی که واسم مهم
بود رنگ باخته
میگم دوست دارم برم یه جای خلوت
اونجا هم که میرم از خودم رم میکنم
می دونم فقط باید درونمو عوض کنم
چون تو هر محیطی هم که باشم
درونم با خودمه
امروز که بیدار شدم
تو خونه یکی از شبکه های انتن داشت
اهنگ میوه ممنوعه رو پخش میکرد
هفتاد سال عبادت یه شب به باد میره
اشکم بی اختیار ریخت
و باز هم نگاه هایی که شاید منو به
عشق زمینی محکوم میکردند
چقدر سنگین شده اند اعضای بدنم
این روزها
فکر میکنم جای استخونامو سرب گرفته
سنگین و بی صدا
رشد می کنم
دست به شاخه هایی می رسد
که
هوس های کودکیم را نوازش می دهد
روسریت را بردار
رنگ چشم هایت را نمی دانم
روسریت را که عوض میکنی
رنگ چشم هایت عوض می شود
تنها مرگ سرزده و ناگهان می آید
بی آنکه آن را باور کرده باشیم
و تو ناگهان
بی آنکه حتی اعتقاد کاملی
به وجودت داشتم
بی آنکه کلید خانه ام را داشته باشی
و حتی نامم را به تو گفته باشم
همچو آوار بر سرم خراب شده ای
نمیدانم چه شد
و میترسم از آنکه چه می شود
درد دل این روزهایم حکایت عجیبی ست
جایی خوانده بودم
با دست هل دادن و با پا کشیدن
و ترا ای عشق نمی دانم
که شاید آزمونی هستی
بزرگ
برای من که یک قدم دیگر
به بالا بروم
و اگر چنین شود
نمیدانم که چه چیزهایی را باید بجا گذارم
راستی دوستای خوبم منو مورد لطف قرا دادن و نظر دادن
بیاد همتون هستم فقط این روزا به سختی وبم باز میشه
امشب که تا الان نتونستم وب هیچ کدوم از دوستامو باز کنم
تا از نظراشون تشکر کنم و به همه شما عزیزان بگم که دوستون دارم
میترسم از اینکه از من ناراحت بشین و نیاین بعد باید درد دلامو به کی بگم
همتونو دوست دارم و تو اولین فرصتی که مقدور باشه جواب لطفتونو میدم
اگه تونستم و ادامه اش دادم مینویسم فعلا همین یک بیت
وقتی که تمام حوصله می میرد
ان وقت دلم برای تو می گیرد
به مناظره بنشینند.هنگامی که حکیم به خانه ملا رسید
او را نیافت و بسیار خشمگین شد.
تکه گچی را برداشت و بر در خانه ملا نوشت:
نادان ابله!
ملا نصرالدین به خانه امد و این نوشته را دید
با عجله به منزل حکیم رفت و به او گفت
قرارمان را فراموش کرده بودم ،مرا ببخشید
تا به منزل امدم و اسم شما را بر در منزل مشاهده کردم
بیاد قرارمان افتادم .
راستی ما هم گاهی اوقات از چیزهایی که درون خودمان هست
و رنج میبریم و ناخوداگاه انها را در سایه نگاه میداریم
به بقیه نسبت نمیدهیم
عشق را
دوستی را
به قطره ای آب فروختند
راه نمی روم
رد پا یم خیس می شود
تمام شبهایم را پس می دهم
شاید ان ستاره
همان تقدیر
تو بودی
پاسوز غمت پیر شدم
پر و بالم سوخت زمین گیر شدم
تا نگاه می کنی :
وقت رفتن است
باز همان حکایت همیشگی
پیش از انکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود .
آ ی ...........
ای دریغ و حسرت همیشگی !
ناگهان
چه قدر زود
دیر می شود !
بدنبال رد پایت تا اسمان می آیم
نباید بد باشی
اسمان چیز خوبی ست
نمی بوسمت
بر سر هم نمی گذارمت
تا دوباره به کناری گذاشته شوی
تکیه بر جایی زده ام ، راحت
هیچ بزرگی نیست
می خواهم این بار ترا
با زبان خودم بخوانم
ان سر که نهاد به مهر او وقف وجود
هنگام سپیده دم چه شد وقت سجود
با بانگ سحر فزت و رب الکعبه
فریاد یتیمان که علی رفت غنود
خدا کنه که این شبهای عزیز بتونم لحظه ای مثل اون بزرگوار بشم
او که گاهی درد دلهای خودش را در چاههای مدینه داد میزد
خشت ابراهیم زادگاهش و
گل نامردمی کوفیان
پناهگاه امن پسر ملجم
شهادت علی اسوه شجاعت و عدالت بر همگان تسلیت باد
دلم گرفته و درست بیخ گلومو چسبیده
اخ
چقدر سخته که نتونی بعضی از حرفا رو بزنی
نتونی که نه
نخوای بگی
بخاطر ترسهات
بخاطر تایید نشدن
بخاطر از دست دادن
و هی بریزی تو دل صاحب مرده
اصلا نمیدونم این پستو میذارم یا نه
امروز .............
ولش کن اینقد ضعیفم که قدررت نوشتنشو هم ندارم
حیف که هیچ وقت این نوشته ها رو نمیخونه
تابدونه چقدر ناراحتم
فقط از خدا میخوام تو این شبهای عزیز بیشتر کمکم کنه
عاجز نیستم ها
میبینین حتی از اینکه کسی فکر کنه ضعیفم میترسم
اره خدایا این روزا ضعیفم ولی دیگه نمیخوام
تو این حال بمونم
دیگه نمیخوام تو این حال بمونم
چقدر دوست داشتم الان تو یه روستای دور افتاده
تو یه کوچه باغ کاه گلی با صدای خش خش برگهاش
که باد توشون میپیچه باشم و دستمو بکشم رو کاه گل
تا عطر اونو بگیره
و تا صبح راه برم
اگر سنگ قبری داشتم ؟!
می خواستم روی ان بنویسند :
او زمانی مرد که هنوز زنده بود
خطا
افرادی هستند که به خطاهایشان
عادت می کنند و پس از مدتی
همین خطاها را با سجایای اخلاقی
اشتباه می گیرند
و ان موقع دیگر :
برای تغییر زندگی
بسیار دیر شده است
رنج
کلمات زیبا
وقتی ادم رنج می برد
هیچ معنایی ندارد
سنگ
به سنگی توهین کن
پس با شمشیرت به او حمله کن
شمشیر می شکند
بهترین شمشیر زن کسی است که
مثل سنگ است
بی ان که شمشیر بکشد
نشان می دهد که
هیچ کس نمیتواند شکستش بدهد
بدون اسارت دوست بدارم
با ازادی در کنارت باشم
بدون اصرار تو را بخواهم
با احساس گناه تو را ترک نکنم
با سرزنش از تو انتقاد نکنم
و با تحقیر بتو کمک نکنم
و اگر تو نیز با من چنین باشی
یکدیگر را غنی خواهم کرد
(ویرجینیا ستیر )
تا خودم هم یادم نرفته : تولدم مبارک